• از کافه نادری تا کافه فیروز

اولین بار بود در کوچه پس کوچه های لنگرود گام هایش را دنبال می کردم. از تهران آمده بود برای فوت پدرش. کت برزنتی بر تن با موهای پرپشت و سیاه و پیچ در پیچ و نگاه هایش که پرسنده بود و جست جوگر.
در جمع سوگواران اشک از چشم هایش پایین نمی آمد. گاه لب پایینش لب بالایش را در خود می گرفت تا بغض های فروخورده اش را کسی نبیند. دست هایش با آن مشت های ناخواسته غم مچاله شده اش را پنهانِ جیب هایش می کرد.

نظر بدهید

توجه: HTML ترجمه نمی شود!
    بد           خوب

از کافه نادری تا کافه فیروز

  • 98,000ريال