• برف تا کمر در تاریکی نشسته

پله های این آپارتمان به جهانی متروک می رسد
کلید می اندازم قفل می چرخد
به خانه تنها در خویش فرو رفته سلام می دهم

پنجره ای در گودی کتف هایم باز می شود
رو به آسمان جنوب تهران
رو به پروازهای خارجی که در باند فرودگاه مهرآباد می نشیند

پله های زیادی در من ساخته است
می رود بالا بالاتر می رود
بر بلندی ناقوس کلیسایی در شهری قدیمی
دست بر پیشانی می گذارد 
از آن دورها مرا در طاقی پنجره ام می پاید

می دانم هجی کردن به پارسی نمی داند
تا از همین فاصله دور دوستت دارم را لب خوانی کنم.

نظر بدهید

توجه: HTML ترجمه نمی شود!
    بد           خوب

برف تا کمر در تاریکی نشسته

  • 70,000ريال


محصولات مرتبط

برسد به استخوان هایت

برسد به استخوان هایت

 هزاران بار هم که بمیری ... یک قطره خون از هیچ تلوزیونی نیمی رود ... ما آرام نشسته ایم ... و با..

90,000ريال